|
نـوشـدارویـی بـیـاور، بـا ایـنکـه مـدتی سـت مـرده ام ! مـن قـانـعـم بـه کـم بـودنـت امـا ، بـودنـت را تـجـربـه کـرده ام ... روحـم آرام تـرمی گـیـرد اگـر چـنـین بـبـیـنمت حـداقـل ... زنـده هـم کـه بـودم عـادت داشـتـم زود خـر شـوم ، حالا هـم هـمـین طـوری ام ... ایـنـطوری خـیلی بهـتـرازایـن اسـت کـه بـبیـنم ، نـوشـدارو را بـرای حـلق دیـگری کـنار گـذاشـتـه ای و .... ذره ذره بـر بـاد می دهی یـادم رامـثـل تـنـم ،، دلـم را مـثـل دسـتـم !! ***** پی نـوشـت ۱ : ایـن روزهـا خـیلی هـا عـوض شـدن و .... خـیلی هـا هـم " عـوضـی " پی نـوشـت ۲ : روزگـارم ، کـمی تـا قـسمـتی " دلـتـنگی و ابـری سـت " تـه نـوشـت : بـه دلـم افـتاده تعـبیر خـواب مـن می شی یکی از ایـن روزا پـامو بـه رویـات می کـشی بـه دلـم افـتاده به داد دسـتام می رسی واسه گـذشـتن از هـر چی که دارم تـو بسی یکی ، دو روزه گـریه بـهونه چـشامـه تـو رو خـواسـتن و نـداشـتنـت یـه عذابـه که بـاهـامـه تـوی ایـن شـبای بی تـو نـگاتـو کـم مـیارم حـدس بـزن از ایـن تـرانه کـه چـه حـسی بـه تـو دارم * دوست می دارم این ترانه رو فقط به خاطر یک مخاطب ،، آن هم یک مخاطب خاص + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 20:34 توسط محمد علی |
کـوچـه گــردی هـای مـرا تـاب بـیـاور بـانــو کـه مـن هـمان آواره تـریــن شـبگرد هـمـین نـزدیکی ام هـمان کـوی دربـدر دشـت آهــوانـه نـگاهـت کـوچه گـردی هـای مـرا تـاب بـیـاور بـانــو کـه مـن هـمـانـم ... از تـبـار مــاه تــو هـمان هـمسـایـه دیـوار بـه دـیوار عـطر نـرگـس هـای نـگاهـت شـبگـردی هـای مـرا تـاب بـیـاور بــانـــو ***** پی نوشـت ۱ : اگـر مـرا دوسـت نـداشـته بـاشی ، دراز می کـشم و می مـیـرم مـرگ نـه سـفری بی بـازگـشـت اسـت ،، و نـه ناگـهان مـحـو شـدن مـرگ دوسـت نـداشــتن تـوست ـــ درسـت آن مـوقـع که بـایـد دوسـت بـداری پی نوشـت ۲ : چـرا گـریـه ام نـمی گـیره مـگه قـلـب مـن از سـنگـه خـدایـا مـن کـجا می رم کـجـای جـاده دلـتـنگـه ته نوشـت : * با دوسـت عـشـق زیـباسـت بـا یـار بـی قــراری از دوسـت درد مـانـد و از یـار یـادگــاری ..... * + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 14:18 توسط محمد علی |
گـفتم : عـشق رو درست بـنویـسیم ، نـه درشـت گـفت : بـعضی وقـتها آدم تـوی یک قـطره نگاه غـرق می شه گـفتم : بـعضی هـا دلـشون عـینک می خـواد ، نـه چـشماشـون گـفت : بـعضی هـا تـوو اعـماق دل آدم می رن ، اما ریـشه نـمی زنـن گـفتم : آرشـیو قـلب بـعضی هـا خـیلی وسـیـعـه گـفت : دوسـت داشـتـن واسه قـلب یـه وظـیفه سـت ، نـه حـق گـفتم : بـعـضی هـا عـشـق رو نـمی فـهـمن ، فـقط حـفـظ می کـنن گـفت : عـشق بـعضی هـا مـثل مـجسمه می مـونـه ، قـشـنگه اما رشـد نـمی کـنه گـفتم : اگـه بـانـد پـرواز نـیسـتیم ، دسـت کـم بـانـد زخـم بـاشـیم گـفت : عـشـق تـصـادفـی نـیست ، وگـرنـه جـریـمه داشـت گـفتم : عـشق دایـنـاسور بـود ، مـنقـرض شـد گـفت : .......... خـداحـافـظ ***** پ ۱ : هـیچ چـیز غـیر مـمکـن نـیست ـــ حـتی نـبودن تـو پ ۲ : مـن و بـه عـطـر یـک نـفـس تـوو اوج بـوسـه خـواب کـن بــرای ایـن یـکی شــدن رو قـلـب مـن حـسـاب کــن بـه اوج قـصه مـی رسـم اگــه تــو بـاورم کـنی کـنـار مـن نـفـس بـکـش کـه مـبـتلا تـرم کـنـی پ ۳ : گـوش دادن بـه ایـن تـرانـه رو دوسـت دارم ؛ حـس خـوبی بـهـم مـی ده پ ۴ : م ــ ع ــ د ــ د ــ ت ـ هـمـیشـه د ــ د ــ ک ــ بـاشـم خ ــ گ ــ چ ــ لـطـفـا" ( می بـخـشـید ، پ ۴ خـیـلی خـصـوصـیه بــین مـن و دلـنـوشـتـه هــام ) + نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 14:13 توسط محمد علی |
مـردی کـه خیلی عـاشـق بـود ، پـشـت شـیـشه آسمان خـراش نـشسـته بـود و سـیگار می کـشـید ... آنـقـدر عـاشـق بـود کـه وقـتی آخـریـن پک را بـه سـیگارش زد یـادش رفـت کـه بایـد تـه سیگارش را پایـین بـیـندازد ... نـه خـودش را ( بـر گـرفـته از یک نـوشـتـه ) ***** پ ۱ : ایـن مـتـن رو وقـتـی خـونـدم ، یـه حـسی بـهم دسـت داد یـه حـسی شـبـیه .... حـدس بـزن شـبـیه چـی ؟؟؟ پ ۲ : غـزل گـفـتن کـار مـن نـیـست ، وقـتـی هـمـه قـافـیـه هـا را بـا خـتـه ام ... پ ۳ : مـن گـاهـی می نـشـیـنم و فـکــر می کـنـم ، و بـعـضی اوقـات فـقـط می نـشـینم ... + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 13:8 توسط محمد علی |
در بـزرگـی هـای مــن مگــر چـقـدر آرزو جـا مـی شــود ؟ در حـالـی کـه هـمیـن بـزر گـی هـایـم هـم روز بـه روز می گـذرنـد و مـن بـه یک کـدام از آرزوهـایـم هـم نرسیده ام ، و هــر روزی کــه از ایــن بــزرگـی هـایــم مـی گــذرد ، آرزوهـای مـن بـیـات تـر می شـونـد ، و مــن یـک روز نـا تـوان تــر .... آرزوهـای مـن کـه زیـاد نـیسـت ، زور تـو هـم کـه کـم نـیسـت ، پـس ایـن چـه رسـم عـاشـقـیـست ؟! مـی دانـم مـی خـواهـی بـگویـی بـه وقـتـش اما صـبـوری هـم حـدی دارد ... خـدا تـویـی نـه مــن !!! کـاش تـوقـعـت از مـن کـمـتـر بــود ... یـک تــرس بـزرگ دارم وآن هــم ایـنکـه یـک روزمـعـلوم شـود، مـن سـهـمی از آرزوهـایـم نـداشـتـه ام ... مـعلـوم شـود ایـن هـا آرزوهای مـن نـبـوده انـد و مـن اشـتـبـاهـی بـرشان داشـتـه ام ... یـا اصـلا" مـعـلوم شـود خــر تـوو خــر شـده و در آن گـیـر و دار دیگـران به آرزوهـای مـن رسـیده انـد ...!! ***** پ ۱ : خــدا جـان می شـه یـه کـم دسـت بـجنـبونی تـوی بر آوردن حاجـت هــام ؟؟! پ ۲ : دسـتهـای مـن کـه خـیـلی وقـتـه تـنهـان عـجـین شـدن بـا بـوی عـطـر جـیـبم تـنـها سـفـر کـردن واسـم عـادتـه ایـن روزا مــن یـه آدم عـجـیـبم !! پ ۳ :چـقـدر از این هـیا هـو خـستـه ام ... خــدایـا آغــوش تـو را می خـواهـم ، مـرا دریــاب + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 19:9 توسط محمد علی |
مـدت هـاسـت کـه نـنـوشـتـه ام نـه از خـودم ، نـه از بـاران ، و نـه حـتی بـرای او چـه طـنـینی دارد ایـن کـلام درواگـویه هـای دلی تـنگ ، کـه تـنهـایـی شـب را هـمـراز نگـاهـش می دانـد ... بـا سکـوت نـجـوا کـرده ام ایـن چـنـد وقـت نـوشـته ام امـا بـا واژه هـایی غـریـب کـه نـفهـمیـدم از کجا آمـده انـد واژه هـایی نـا دیـدنی و نـا شـنیدنی کـه خـودشان نـویسـنـده مـن شـدنـد ، بی ایـنکـه نـیاز بـاشـد دسـت بـه دامـن کـاغــذ و قـلـم شـوم... ایـن روزهـا ، جـوری عـجـیـبم انـگـار ابـری گـوشـه گـیـروعـبـوسـم وبـاد دارد مـرا ازکـنـج خـلوتی کـه گـزیـده ام بـه بـیـرون هِـی می کـنـد .. مـرا بـه سـوی رفـتـن و جـاری شـدن و بـاریـدن ..... ***** پ ۱ : دلـم کـه مـی شـکـند ـــ شـکـنـنده می شـوم خـودم هــم بـعـد بـیـدی ام کـه ازهـمـه بـادهــا مـی لــرزم ... ( ایـن روزهـادور، دور آدمـهایـی ست که بـه راحـتی دروغ می گـویـند و تـهـمـت می زنـنـد و دل می سـوزانـند ...!! ) " نـمیـدونم در فـرهــنگ لـغـات بـرای کـلـمه وجــدان، هــم مـعـنی یـا مـتـرادفـی در نـظـر گـرفــتن ؟! " پ ۲ : دیـدمـت بـعـد از چـهار سـال ، کـه بـرایـم یـاد آور خـاطـراتی بود .... اتـفـاقـا" هـمـینکـه غـیـر مـنتـظره دیـدمـت بـرایـم دلـچـسـب بــود ... غــم نـبیـنی دوسـت کـوچـک مـن ... دوسـت می دارمــت بـسـیــار + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 10:13 توسط محمد علی |
تـوو آیـنـه رو بـه رو شدم ، بـا خـود بـی حوصـلـه ام یـه دنـیـا آرزو دیـدم ، تـوی خـطـوط چـهـره ام چـه آرزوهـا کـه گـذشـت ، چـه حـسرتـا بـه لـب اومـد خـستـه از ایـن فـاصـله هـا ، هـیچکی سراغـم نـیومـد *** چـه نـاگـزیــر در سفـرم ، هـمـسفـر خـاطـره هـا خـسـتـگیـه چـهـره مـن ، صـدای پـای روزهـا نـگـاه بـه آیـنـه مـی کـنـم ، چـه غـم نـشیـنه ایـن چـشام سـپـیـدیـه سـیاهــیـا ، در گـذر ثـانـیـه هـام *** چیـن و چـروک روزگـار ، نـشسـتـه روی صـورتـم از تـه دل داد مـی زنم ، ایـن خـودمـم ، مـنه مـنم بـهار عـمر مـن گـذشت ، رسـیـده ام بـه انـتظار نمی شکنم آیـنه رو ، داد می زنـم دلخـوشــیـهامـو پــس بــیار ***** پ ۱ : بـه آیـنه نـگاه می کـنم ... هـر روز ... ایـن مـنم کـه بـودم ... خـاطره هـا در آیـنه جـا خوش کـرده اند پ ۲ : قـابل تـوجه خـانم به اصـطلاح مـحترم بـا نـام سه نـقـطه ... و نا شـنـاس کـه هـر دو نـوشـته هـای یک آدم تـوهـم زده سـت در نـظـرات پـسـت قـبلی : آستانـه تحـملم سیـر نـزولی دارد ــــ کـاش مـنفی نـشود !! خـدا رو شکـر حـداقـل فـهمـیدم یـه عـمـر بـا چه کسانی هـم کـاسه بـودم . افـسوس از ایـن عـمـر کـه بـیهوده هـدر شد...در مـعاشرت بـا تـو مـثلا" مـحـتـرم . و حالا یـه عـمر مدیـونت می شم اگـه لطف کنی و فایـل مـن رو کـلا" تـوی ذهــنت ببــندی .. خواهـشا" مـجبـورم نـکن بـا زبـون خـانوادگـیـت بـاهـات حـرف بـزنـم .. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 15:15 توسط محمد علی |
ذهـنـم از کـلـمه خالـیسـت پُـر از غـمم ، پُـر از درد ... لـبخـنـد را از یـاد بـرده ام بی حوصـلگی دارد از سـر و کـولـم می بـارد ، دل نـازک شـده ام ایـن روزهـا زود گـریـه ام می گـیـرد دلـم می خـواهـد فـریاد بـزنـم ، بـلند بـلند گـریه کـنم تا خـسته شـوم ، کـرخ شـوم و خوابم بـبرد دلـم می خـواهـد خـواب بـبـینم ، خـواب روزهـای خـوب ، خـواب رویـاهـایـم را دلـم می خـواهد روی ایـن زمـیـن ، بـیـن ایـن آدمها در هـجـوم انـبـوه نگـاهها و تـرس هـا و دلـشـوره هـا نـباشـم دلـم نـبـودن می خـواهـد .... مُـــردن شــایـــد... ***** پ ۱ : تـقـدیـم به کـسی کـه لحـظـه هـایش را خـط بـه خـط درک می کـنم... ایــزد عـزیـزم پ ۲ : نـوشـتـم بـرایـت بـا ایـنکـه خـوب می دانـم ، خـیلی هـا از بـودن مـن و تـو در کنار هـم راضی نـیـستـند !!! پ ۳: خـدمـت یه شخص بـه اصـطلاح مـحـترمی با اسـم ( نا شـناس و ... ،، کـه الـبـته نـا شـناس هـم نـیست ) بـایـد عـرض کـنم : شـما به جـای ایـنکه بـه مـا دو تـا تـذکـر بـدی و بـه حـالـمـون تـاسـف بـخـوری ، بـهتره کـمی بـه رفـتـارهـا و عـملـکرد خـودت و خـانواده ات فـکـر کـنی و سـری بـه عـلامـت تـاسـف بـه حـال خـودتـون تکـون بدی.. اگـر بـه نـتیجه ای رسـیدی چـه بـهتـر و اگـر بـه نـتـیجـه ای نـرسـیدی ، تـشـت آب سـرد رو گـذاشـتـن واسـه هـمیـن روزا ... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 11:51 توسط محمد علی |
|